سلام مهمان عزیز ، اگر این پیغام را مشاهده میکنید به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکرده اید ! ثبت نام کنید و از تمام امکانات انجمن بهرمند شوید.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید وارد شوید
داستان کوتاه نیش مار و زنبور
#1
روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد...
مار گفت : انسان‌ ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌ میرند نه به خاطر نیش زدنم !
اما زنبور قبول نکرد !
مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت...
آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود... مار رو به زنبور کرد و گفت: من او را می‌ گزم و مخفی می‌ شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خود نمایی کن !
مار نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد !
چوپان فورا از خواب پرید و گفت : (ای زنبور لعنتی) و شروع به مکیدن جای نیش و تخلیه زهر کرد...
مقداری دارو بر روی زخمش قرار داد و بعد از چند روز بهبودی یافت...
*
*
مدتی بعد که باز چوپان در همان حالت بود ، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند !
این بار زنبور نیش می‌ زد و مار خودنمایی می‌ کرد !
این کار را کردند و چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت !
و به خاطر وحشت از مار دیگر زهر را تخلیه نکرد و ضمادی هم استفاده نکرد !
چند روز بعد چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد...
پایان...
resim
پاسخ }
سپاس شده توسط: Azin ، mraliw ، Minerva
#2
برخی بیماری‌ها و کارها نیز همین گونه هستند !
فقط به خاطر ترس از آنها ، افراد نابود می‌ شوند یا شکست می‌ خورند....
بیماری سرطان از جمله بیماری‌ هایی است که دلیل عمده مرگ و میر بیمارانش باخت و تضعیف روحیه آنان است !! Smile(5)
resim
پاسخ }
سپاس شده توسط: Azin ، mraliw ، Minerva
#3
وااااای!!!
من هم از مار خیلی میترسم،خدایا همچین بلایی سر من نیار
پاسخ }
سپاس شده توسط: alone ، mraliw ، Minerva




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان