سلام مهمان عزیز ، اگر این پیغام را مشاهده میکنید به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکرده اید ! ثبت نام کنید و از تمام امکانات انجمن بهرمند شوید.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید وارد شوید
اشعار زیبای سهراب سپهری
#1
resim

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است
کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
 بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
 ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
 زمان را به گردی بدل می کنند
 بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
 بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
 اجاق شقایق مرا گرم کرد
 در این کوچه هایی که تاریک هستند
  من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
 من از سطح سیمانی قرن می ترسم
  بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
 مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
 اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
 بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
 قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
پاسخ }
سپاس شده توسط: mraliw ، alone
#2
تو مرا آزردی که
خودم کوچ کنم از شهرت !
تو خیالت راحت !
میروم از قلبت...
میشوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من میخندی !
و به خود میگویی :
باز می آید و میسوزد از این عشق !
ولی برنمی گردم ، نه !
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد...
(سهراب سپهری)
resim
پاسخ }
سپاس شده توسط: mraliw ، Azin
#3
پُرم از راه
از پُل
از رود
از موج
پُرم از سایه ی برگی در آب
چه درونم تنهاست ...

سهراب سپهری

پاسخ }
سپاس شده توسط: mraliw
#4
چرا گرفته دلت ...
مثل آنکه تنهایی ...
چقدر هم تنها ...
خیال می کنم ...
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی ...
دچار یعنی ... عاشق ...
و فکر کن که چه تنهاست ...
اگر ماهی کوچک ...
دچار آبی دریای بیکران باشد ...
همیشه فاصله ای هست ...
دچار باید بود ...
 
«سهراب سپهری»
پاسخ }
سپاس شده توسط: mraliw
#5
قاصدک !
شعر مرا از بر کن
برو آن گوشه ی باغ
سمت آن نرگس مست
و بخوان در گوشش
و بگو باور کن
یک نفر یاد تو را
دمی از دل نبرد
 
«سهراب سپهری»
پاسخ }
سپاس شده توسط: mraliw
#6
هیچ کس با من نیست
مانده ام تا به چه اندیشه کنم
مانده ام در قفس تنهایی
در قفس می خوانم
چه غریبانه شبی است
شب تنهایی من ...



«سهراب سپهری»
پاسخ }
سپاس شده توسط: mraliw




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان